أمير صدر الدين ابراهيم امينى هروى
291
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى )
بيت چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار و چون غلّهء بسيار در انبار كرد خلاف شاه بنى عبد مناف را اظهار نموده به دست بيهوشى كسوت تاجپوشى را از گردن برداشت و علم مخالفت را به اوج ضلالت و جهالت افراشت . و از جمله بدكاريهاى آن نابكار كه مانع اقبال و باعث ادبار [ 373 ] او شد آن بود كه عالىجناب نقابتقباب ، آن رسوم خلاف حيدرى را نمونه امير سيّد شمس الدّين محمّد كمونه را ابا عن جدّ در سلك نقباى عظام سر منزل عزّت و شرف يعنى نجف شريف الطرف بود روزبهروز به قاعدهء « الحبّ يتوارث » « 1 » در مراسم دولتخواهى شاهى مىافزود مقيّد ساخته و در چاهى چون تار زلف هنديان باريك و تاريك انداخته راه آمد شد را بر نقابت پناه مشار اليه مسدود نمود . و لقد احسن من قال : مثنويّه مرد به زندان شرف آرد به دست * يوسف از آن روى به زندان نشست قدر دل و پايهء جان يافتن * جز به رياضت نتوان يافتن آرى تا يوسف صديق را - صلوات اللّه على نبيّنا و عليه - به رسن پرمحن « وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ » « 2 » در چاه محنتگاه بىروى و راه نينداختند سر نبوّتش را در مكان « وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ » « 3 » به اوج رفعت نيفراختند . و تا آفتاب اوج رسالت و جلالت از مشرق مدينه به اقتضاى فلك تيزدور در مغرب غار ثور افول نفرمود و زبان معجز بيان به تسكين « لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا « 4 » » نگشود ، سكينهء مدينه را مسكن ننمود . القصّه ، بعد از آنكه ابو اسحق از شاه فرشتهاخلاق رخصت گرفته متوجّه بغداد شد چون اندك روزى در ميانه گذشت ، رأى شاهى مقتضى آن شد كه حسين بيك لله را با
--> ( 1 ) . خزينة الامثال ، ص 74 : دوستى توارث مىشود . ( 2 ) . يوسف ( 12 ) آيهء 10 . « در عمق تاريك چاهش بيفكنيد » . ( 3 ) . همانجا ، آيهء 56 . « اينچنين يوسف را در آن سرزمين مكانت داديم . هرجا كه مىخواست جاى مىگرفت » . ( 4 ) . توبه ( 9 ) آيهء 40 . « اندوهگين مباش ، خدا با ماست » .